فقط دانشجویان مدیریت صنعتی دانشگاه یزد ورودی91
سلام بچه ها برای اینکه اون پست نظرات قبلی پر شده بود یکی جدید میزارم نظراتتون رو بزارید توی این پست....

باتشکر مدیریت وبلاگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 21:23  توسط یه دانشجو | 
1-به هنگام بازدید از یک بیمارستان رواني،از روان پزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان پزشک گفت:ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخوری،یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او میخواهیم که وان را خالی کند.من گفتم:آهان فهمیدم.آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 12:17  توسط شایان | 
سلام به همه دانشجویا مدیریت!!

دانشگاه برای دل خودش نظرسنجی و ارزیابی استید میزاره!!!ولی نتایجش جایی اعلام نمیشه!!!

تو این وبلاگ توی این بغل پایین وبلاگ نظرسنجی میکنیم!!!

همه جواب بدن ببینینم برترین استاد کیه!!!!

ممنون از همگی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 16:42  توسط یه دانشجو | 
سلام به همگی!!!

بچه های فنی چند روز پیش جشن فارغ التحصیلی گرفتن ،اینم مراسم اخرشونه!!!!

پسرا رو میندازن توی حوض وسط!!!

ما که حوض نداره،چیکار کنیم؟!؟!؟!؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:22  توسط یه دانشجو | 
از مصائب مرورگرها...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 0:46  توسط شایان | 
معادله۱


انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح

الاغ = خواب + خوراک

پس

انسان = الاغ + کار + تفریح

وبنابرین

تفریح – انسان = الاغ + کار

بعبارت دیگر

انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
*****

معادله ۲

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

پس

مرد = الاغ + درآمد

و بنابرین

درآمد – مرد = الاغ

بعبارت دیگر

مردی که درآمد ندارد = الاغ


*****

معادله۳

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

پس

زن = الاغ + خرج پول

وبنابرین

خرج پول – زن= الاغ

بعبارت دیگر

زنی که پول خرج نمی کند = الاغ


*****
نتیجه گیری:

از معادلات ۲و۳ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند

پس:

 
فرض منطقی۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.. 

و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

بنابرین داریم …

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

> و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:

مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند

 
البته اینا فقط شوخی بودا یه وقت برنخوره به کسی

 

فقط قدرت استدلال کردن رو کیف کنید!!!:)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 0:1  توسط یه دانشجو | 

مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی دارد جایزه یک میلیون دلاری آن را ببرد.

 

سوالات

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟

الف- 116 سال

ب- 99 سال

ج- 100 سال

د-150 سال

او نمی تواند به سوال جواب بدهد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 23:13  توسط شایان | 
در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !
ساااااااااااااا ­ااااااااده
+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 23:9  توسط شایان | 
jomle (10)
+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 0:52  توسط یه دانشجو | 

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد.

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:

عجب بد شانسی‌ای آوردی

پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه‌ی پیرمرد بازگشت.

این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسی‌ای

آوردی!

اما پیرمرد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن

اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.

باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسی‌ای آوردی!” و این‌بار هم پیرمرد

جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”

در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.

آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند

راه برود، از بردن او منصرف شدند/

“خوش شانسی؟ بد شانسی؟ چـــه می‌داند؟

هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد.

یک روی خوب و یک روی بد.

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.

زندگی سرشار از حوادث است…

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 0:26  توسط یه دانشجو | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 11:8  توسط شایان | 
من فلج به دنيا اومدم ولى به زندگى اميد داشتم تا اينكه سرطان گرفتم و شش ماه بعد فهميدم ايدز دارم ..  از وقتيكه تو آزمايش آخرم فهميدم ديابت دارم كاملا دپرس شدم .. 
تا اينكه  . . . . . . .
كفش تن تاك خريدم ! ! ديگه از ايدز و سرطان خبرى نيست تازه سهميه ورود به المپيك تو رشته دوى استقامت هم گرفتم  مرســــی تن تاک 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 12:22  توسط شایان | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 1:35  توسط شایان | 
سلام به همه ی بچه های مدیریت...

اول یه عذرخواهی بابت این وقفه ای که توی به روز کردن وبلاگ این چندوقت ایجاد شد!!!

ایشا... از این به بعد همه جور مطلبی توی وبلاگ قرار میگیره!

علمی،طنز،و و و هرمطلب دم دست اومد میزارم!

امیدوارم که خوشتون بیاد...


کوچیک همتون: یه دانشجو !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 14:14  توسط یه دانشجو | 

دانشگاه صنعتی اصفهان
دانشجو سر کلاس خوابیده
استاد هم عاشق همچین سوژه هائیه
رفته باهاش عکس یادگاری انداخته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 22:59  توسط یه دانشجو |